خرید بک لینک
ای کاش «شرح هجران و سوز جگر» نمی نوشتم برادر و دوست مهربانم !از سالها قبل وعده دادی که می آیی و به من سر میزنی تا از مرارتها و علایق فرهنگی مان باهم گفتگو کنیم اما مشغله های کاری مجال و اجل امان نداد، بیایی !از روزی که رفتی هرصبحگاهان نگاه نافذ و صدای مهربانت جلوی چشمانم مجسم است ومن فقط باتو نجوا میکنم و برایت آرامش ابدی از خدا میخواهم .نمیدانم درباره آخرین مکالمه که منجر به دیدار نشد بنویسم یا افسوس چگونگی آشنایی با تو و به شهرت رسیدنت در میان نسل دهه50 و دبیرستانیهای اواسط دهه 60 دهدشت ! فراموشت نمیکنم همیشه متاثر و منقلب به یاد توام !دستم لرزان و قلمم نیز میگرید !همین روزهای بهمن مصادف با جشنهای پیروزی انقلاب اسلامی بود که هر کس هرهنر و متاع فرهنگی داشت در صفهای صبح و ظهرگاهی دبیرستان مشترکمان که صبحها شهید بهشتی و عصر ها شهید میثمی نام داشت،عرضه میکرد ، تشویق میشد و معلمان و مدیران خوشحال از تربیت نسلی که جمهوری اسلامی را بدرستی اداراک نموده و فهمیده اند ! سیستم آموزشی در تلاش بود دانش آموزان علاقه مند به نظام و انقلاب کشف شوند ،آموزش ببینند ، پرورش یابند وآینده ساز شوند. و تو با چهره ی خاص آنزمان در زمره پر جنب و جوش ترین ها بود ی !ذهنم را به سالهای آخر دهه 60 میبرم ظهرها که دانش آموزان شیفت صبح تعطیل میشدند ،دانش آموزان شیفت عصر در حال رفتن به دبیرستان همدیگر را در ورودیهای خیابان مذکور پارسی روبروی ژاندارمری میدیدند و من بارها تو را را دیدم و مثل همه نگاهی بود و سلام و علیکی ! .آنها به ناهارفقیرانه ودروس فردایشان باید میرسیدند و ما نیزبعد از ناهار های ماست و کاهو و مشابه آن به صف صبحگاهیی که با تکرار کسل کننده هرروزش (مخصوصا که ناهارمان درسطح ماست و کاهو بود! )هرچه

برچسب: نویسنده: اشکان شجاعی تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 22:07

برچسب: نویسنده: اشکان شجاعی تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 17:27

صفحه بندی